X
تبلیغات
رایتل

هرچه قدر سعی و تلاش کردم


که از خاطرات مدرسه ننویسم


خدایی نمیشه این یکی رو نگم


4شنبه معلم عربی وقتی اومد سرکلاس بچه ها سروصدا میکردند


هی میگفت ساکت هیچکی توجه نمیکرد


وسط این سروصدا ها با صدای بلند گفتم


برپاااااااااااااااااا


یه دو سه نفری ایستادند(فک کردند یه کسی اومده داخل آخه ناظم هیچوقت در نمیزنه)


بقیه هم به در نگاه میکردند


من و بغل دستی ام میز عقب ام ترتری میرفتیم ولی هیچکی نمیفهمید


یه دفه دیدم معلم به من نگاه میکنه 


من همچنان میخندیدم اصن هم به روی خودم نمی اوردم


عاقا یه 5 دقیقه ای دعوامون کرد


حالا یادم نیس بغل دستی ام چی گفت که


جاشو عوض کرد و گفت شما دوتا نباید پیش هم بشینید


من بهش گفتم خانم حالا کم کم بچه ها رو میشناسید


یه دفه دیدیم گفت پاشید خودتون رو معرفی کنید


همه تقریبا معرفی کردند خودشونو که نوبت رسید به من


وقتی معدلم رو گفتم


با چشمای گرد ازم پرسید


تو اینقد معدلت خوبه پس چرا اینقد شیطونی(آخه خودشم گول خورد و به در کلاس نگاه کرد)


البته زیادم بالا نیس ولی بدم نیس


واهاهای خیلی حال میده معلم بره سر کار



تاریخ : جمعه 5 مهر‌ماه سال 1392 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : هیلدا | نظرات (14)

  • paper | فروش بک لینک | بک لینک