سلام بر بروبچ

 

آهان اول از همه بگم

 

من دیگه بنر نمیگذارم فقط بنر خاطره به علت اصرار زیادش

 

(یه موقع فک نکید دوست تون ندارمآ فق خاطره چون اصرار داره)

 

آخه فک کنم وقتی داشتم بنر میگذاشتم یه کاری کردم

 

قالبم خراب شده

 

حالا ولش کنین قالب جدیدم چطوره؟

 

اگه بده عوضش کنم؟

 

برم سراغ یه واقعه ی نفرت انگیز

 

یکشنبه شاد و شنگول از مدرسه اومدم

 

و

 

 گفتم مامان بدو ناهاربیار من باید برم

 

در همین موقع خواهریم گفت

 

عاطفه زنگ زد بپرسه سرویس هماهنگه؟

 

آخه من مسول  شدم که سرویس رو هماهنگ کنم

 

و باید یه روز قبل تمرین زنگ بزنم تا هماهنگ کنن و بفرستند

 

عاقا من که کلا هماهنگی سرویس از مموری م پاک شده بود

 

گفتم بدبخت شدم رفت

 

و شروع کردم به زنگ زدن

 

اول میگفتن نداریم


اینقد حرف زدم تا گفتن 5دقیقه دیگه

 

دوباره زنگ بزن زنگ زدم میگه نداریم

 

هی میخواسم زنگ بزنم و سرویس کرایه کنم

 

ولی شماره شون رو پیدا نمیکردم

 

هیچی دوباره زنگ زدم


ببینم واسه برگشت می فرستن یا نه

 

که گفت می فرسیم ، دوباره بهش گفتم شما نتونستید واسه رفت جور کنید

 

 اول گفت نه و دوباره گفت

 

یه دقه پشت خط باش

 

هی با همکاراش حرف زد دست آخر گفت

 

برید ترمینال فولاد شهر با فولادشهری ها سوار بشید

 

وای رفتم دنبال عاطفه که بریم

 

 دیدم میگه نسرین م میاد


میگم من اون رو حساب نمیکنماااا

 

مهم پولش نبود فردی بود که قراره حسابش کنم

 

ازش متنفرم چون  در حق من آبجی م ظلم فراوان کرده

 

اگه تو ورزش باشید میفهمید چی میگم

 

هیچی گفتم به جهنم حساب میکنم که یه دفه دیدیم دختره با 405اومد!!

 

(24 سالشه فک نکنید 16 سالشه)

 

هیچی ما خودمون با ماشین اون رفتیم


فولاد شهری ها هم با سرویس

 

البته خیلی غر زدن که سرویس دیر اومد

 

ولی به هرحال رسیدند

 

خداراشکر

 

من تا شب مخ درد میکشیدم



تاریخ : سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1392 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : هیلدا | نظرات (17)

  • paper | فروش بک لینک | بک لینک